تبليغاتX
اسب وحشی سفید

اسب وحشی سفید

بودن داشتن دانستن فهمیده شدن

وقتی هوا طوفانی و سرد وبارونی باشه و همه جا تاریک، و سایه های بلند دائما در حال حرکت باشند و هر خش خشی و هر صدای زوزه بادی تو را از جا برکند و قلب ات یهو بریزه تو حلق ات!و تو هم با شکم پاره شده در حالی که دستت را روی روده هایت گذاشته ای تا بیرون نریزد و همان کارد خون آلود قصابیی را در دست دیگرت داری که همین چند لحظه پیش با آن گلوی پدرت را در حالی بریده ای که مادرت با ناله های جان سوز و با ترس و لرز و لکنت، شاهد کشته شدن شوهرش به دست پسرش بود و ناگهان نردبانی خیس سر می خورد و جلوی پایت می افتد و وحشت سر و پایت را فرا می گیرد وتو با زور در را باز می کنی تا آن دختر معصومی را بکشی که هیچ کاره است و هیچ گناهی نکرده است و با بی رحمی تمام، چاقوی تیز و خونی را در زیر چشم راستش فرو می کنی و دوباره آن را در شکمش می زنی و وقتی مادرش وحشت زده و شیون کنان از خواب می پرد، به او حمله ور می شوی، گلویش را می گیری و در حالی که او تقلا می کند چاقو را تا دسته در سینه اش فرو می کنی و آنگاه با سر و صورتی پر از خون، یکی از انگشتان دختر را قطع می کنی و تکه ای از زبانش را با چاقو می بری وشکمش را پاره می کنی و هر چه در معده و روده هایش هست را بیرون می ریزی و قاه قاه شیطانی عجیبی از خودت سر می دهی و می خندی،می خندی به همه آدمهای بی عرضه ای که از عدالت و زیبایی و کمک و پیشرفت و علم و انسانیت و طبیعت و... حرف می زنند.

وچقدر زیباست! انگشتان دست یک انسان،یک دختر!

+ نوشته شده در  شنبه بیست و سوم آبان 1388ساعت 16:22  توسط حمید   | 

دو خبر از از محسن بالش آبادی عزیز

1.     محسن عزیز به خاطر برخی صحبت ها!!! که در کلاس تابستانی آموزشکده برای دانش جویانش بیان کرده بود، تا اطلاع ثانوی از تدریس در کلاس درس آموزشکده و هنرستان ممنوع شده است.

2.     محسن عزیز هفته قبل مادر بزرگوارش را از دست داد.

منبع خبر :محسن و وبلاگ می نویسیم تا بمانیم

+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم آبان 1388ساعت 14:58  توسط حمید   | 

 

 

جعفر ابراهیمی ازندریانی

 

        عزیز آزاد شد

                                       

                                          

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم آبان 1388ساعت 18:15  توسط حمید   | 

در پاسخ محمد عزیزدر مورد پست قبلی؛ چه باید کرد؟نه،چه می توان کرد؟ آری:

 

ما شرقی ها! ضرب المثلی داریم که می گوید: «ندانستن عیب نیست،نپرسیدن عیب است»

این مثل؛ سر و کارش تنها با فکرو ذهن آدمی است ودر هزار توی خودش،کاهلی و مقلد بودن و بردگی و در یک کلمه «سکون» را توصیه می کند و«چه باید کرد؟»نیز به همین صورت است؛( یک عمر بنشین و فکر کن که چه باید کرد؟و خود را گول بزن که :"عجب !من چه روشنفکر خوبی هستم" وهیچ کاری هم نکن وتازه بیهودانه خوشحال هم باش.)

اما ضرب المثلی غربی هست که می گوید:«نداشتن عیب نیست،نخواستن عیب است»

این مثل؛ سر و کارش تنها با جسم وخواسته ها و زندگی آدمی است ودر هزار توی خودش،زرنگی و رهبری وسروری و در یک کلمه «حرکت» را توصیه می کند و«چه می توان کرد؟»نیز به همین صورت است.(فکر نکن، بخواه و حرکت کن!عمل کن و به خواسته ات برس،هرچند با گامی کوچک.)

                           "راهی نیست!راه؛با پوییدن، ساخته می شود!"

 

+ نوشته شده در  شنبه شانزدهم آبان 1388ساعت 0:16  توسط حمید   | 

چه «باید» کرد!؟

                      سوالی بیهوده!

چه «می توان» کرد!؟

                            این است مساله!

+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم آبان 1388ساعت 0:49  توسط حمید   | 

« پيش از شما

           به سان شما

                   بیشمارها

                        با تار عنكبوت 

                                 نوشتند روی باد

                                         كين دولت خجستهٔ جاويد زنده باد».

 شعر از دکتر محمد رضاشفیعی کدکنی که پنجشنبه ۵ شهریور ۱۳۸۸ تهران را به مقصد آمریکا ترک کرد.

با تشکر از روحی عزیز

+ نوشته شده در  جمعه هشتم آبان 1388ساعت 15:58  توسط حمید   | 

سرعت اینترنت در افغانستان!!!

 

برای افغانی ها!! 

 

۱۰۰۰کیلو بایت است!!!!

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:4  توسط حمید   | 

دود و انفجار وآتش وخون، و کشته شدن دونه به دونه فامیل ها و دوستانم و خراب شدن خانه هایمان...

اسلحه را بر می دارم،یک کلاشینکف؛ودر جنگ تن به تن، با دشمنانم؛شلیک می کنم و آنها را به رگبار می بندم.

صحنه؛ دقیقا صحنه فیلم های سینمایی است.

از هیچ چیز نمی ترسم!حتی از مرگ. من حاضرم بمیرم؛ تا همه آنانی که مرا می شناسند زنده بمانند.از این فکر،شوقی عظیم در سینه ام موج می زند و لبخندی سرخ و بوسه مانند،در آن فضای وهم آلود و ترس آور، بر لبانم نقش می بندد!و با قدرتی وافر در قلب دشمن نفوذ می کنم.

ناگهان می فهمم؛نمی دانم چگونه!؟ ولی به یقین می فهمم که در این جنگ، همه ما،یعنی من و همه آنهایی که مرا می شناسند، کشته خواهیم شد!و بعد از این جنگ دیگر اثری از من و دوستان دوره کودکی و نوجوانی و دانشگاهی و...و تمامی فامیل ام، باقی نخواهد ماند!

وحشت...!

وحشت تمام وجودم را فرا می گیرد!

و حشت وحشت وحشت!

و از خواب می پرم...

«زندگی؛ آمادگی مردن است،آنگونه مردنی که به یقین بدانی؛ بعد از مرگ هیچ اثری از تو باقی نخواهد ماند.»

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت 18:3  توسط حمید   | 

روز اول مهر.

دانش آموزان سال دوم.

 کارگاه برق ساختمان.

وارد کارگاه می شوم؛

برپا!

همه بلند می شوند، منتظرند که من بگویم: بفرمایید بنشینید،ولی من هیچ نمی گویم،جلویشان می ایستم  و نگاهشان می کنم، یکی یکی از نفر اول تا آخرین نفر، در چشمان هر کدام شان، به مدت تقریبا ده ثانیه خیره می شوم،دوباره از نفر اول تا آخر یکی یکی به لباسشان نگاه می کنم،هیچ کدام تکان نمی خورند!حتی صدای نفس کشیدن هم نمی آید!دوباره از نفر اول شروع می کنم و یکی یکی، کفش هایشان را برانداز می کنم!همه در سکوت مطلق، ده پانزده دقیقه ای هست که ایستاده اند!و من در سکوت فقط به آنها نگاه می کنم،یکی از میز آخریها خم می شود و می خواهد بنشیند،نزدیکش میروم و در یک حرکت ناگهانی ضربه محکمی با پای راستم توی زانویش می زنم،می فهمد که نباید بنشیند،بر می گردم جلوشان می ایستم،حالا بیست دقیقه ای هست که همه ایستاده اند و سکوت مرگباری حکمفرما است،چهار نفر، بیشتر از بقیه وول می خورند،قیافه شان را به حافظه ام می سپارم. بعد از حدود نیم ساعت، با اشاره می گویم که بنشینند و روی تخته می نویسم:1.نام ونام خانوادگی 2.نمره ریاضی سال قبل 3.معدل سال قبل، و برگه کاغذی به نفر اول می دهم وبا اشاره می گویم بنویس.

تا نامها به ترتیب نوشته شود، روی صندلی می نشینم و بازهم، خیره ی تمام حرکاتشان می شوم،هیچ کس حرف نمی زند،برگه کاغذ را به من می دهند،اسمها را می خوانم و به هر کدامشان بیست ثانیه ای نگاه می کنم،آخرین اسم را می خوانم،حالا اسم آن چهار نفری را که جرات کرده بودند و وول می خوردند،حفظ شده ام،با صدایی محکم ومغرور و مردانه می گویم:محسنی،احمدی،صابری،رمضانی!شما چهار تا بیایید میز جلو!و تا آخر سال در کلاس من!باید!همین جلو بنشینید!

و بعد؛روی تخته می نویسم:قوانین کلاس من:

1.حرف زدن ممنوع

2.جا بجا شدن ممنوع

3.خندیدن ممنوع

4.تاخیرکردن ممنوع

5.آدامس خوردن ممنوع

6. هنگام کار؛ نشستن در کارگاه ممنوع

وتا آخر سال یادتان باشد که؛

من از دو چیز بدم می آید:

1.زیر آب دوستتان را پیش من زدن

2.سوء استفاده کردن

ناگهان بچه ها وول می خورند!سوسکی در بین بچه ها آمده است!سوسک از بین بچه ها بیرون می آید،می گویم: کی می تونه سوسک را بگیره!؟ با تعجب به من نگاه می کنند!دوباره می گویم:کدوم یکیتون می تونه این سوسک را بگیره!؟یکی که همتی فامیلیشه می گه:من آقا! می گم:بیا بگیرش، و او دنبال سوسک روی زمین می نشیند و اورا با دست می گیرد!بچه ها حالت چندش به خودشان می گیرند،همتی، با سوسک پیش من می آید،بهش می گم سوسک را بده به من و او با احتیاطی که سوسک فرار نکند، سوسک را در دست چپ من می گذارد، سوسک در دستهایم وول می خورد، از همتی می خواهم بدون اینکه دستهایش را به جایی بکشد، برود و دستانش را با آب و صابون بشوید و خودم با سوسک جلو چشمان متعجب بچه ها می ایستم و می گویم:

این سوسک نه ترس دارد و نه چندش آور است!تنها و تنها کثیف است!و دستمان را کثیف می کند،همین،که آنهم با شستن دست هایمان با آب و صابون تمیز می شود!

بچه ها! ترس و چندش شما از سوسک امری واقعی نیست!حاصل عادات ذهنی شماست.

کثیف بودن سوسک امری واقعی است و «رنجی» برای ما دارد،اما ترس و چندش شما دیگر «رنج» نیست،بلکه «زجر»است.

و «زجر»تفکرات مایوسانه پس از«رنج» است!

سوسک را بیرون پنجره رها کردم و رفتم دستم را با آب و صابون شستم وبرگشتم جلوی بچه ها وگفتم:

شما هرکه می خواهید باشید،ضعیف یا قوی،مرفه یا فقیر؛در این کلاس من معلم هستم و شما شاگرد،بابای من هم اگر جای شما در این کلاس باشد،باید شاگرد من باشد، باید آنگونه باشد، که من! می خواهم و آنجایی بنشیند، که من! می گویم.

شما باید یاد بگیرید؛ جایی که زیر دست هستید، باید یک زیردست تمام عیار باشید، تا بتوانید در جایی که بالا دست هستید، یک بالا دست تمام عیار باشید!

و سپس،درس را با موضوع «ایمنی در برق»شروع کردم.

«فرهنگ؛ بیش تر از همه، به داد معلمان بی عرضه رسیده است!تا بی عرضه گی شان را زیر لوای احترام به دانش آموز پنهان کنند»

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 21:57  توسط حمید   | 

خبرنگار:در کشور شما آزادی بیان وجود ندارد؟

احمدی نژاد:آزادترین کشور دنیا را ما داریم، یک آزادی واقعی و انسانی.لبخند

خبرنگار:در کشور شما با زندانیان سیاسی بد رفتاری می شود!؟

احمدی نژاد:ما تنها کشوری در دنیا هستیم که اصلا زندانی سیاسی نداریم.لبخند

خبرنگار:چرا در کشور شما زنان آزاد نیستند؟

احمدی نژاد:آزاد ترین و آزاده ترین و با کرامت ترین زنان در دنیا، زنان ایرانی هستند.لبخند

خبرنگار:چرا در کشور شما اقلیتها آزاد نیستند؟

احمدی نژاد:اقلیتهای عزیز در کشور ما از آزادی کامل برخوردارند، حتی در مجلس ما نماینده دارند.لبخند

خبر نگار:کشور شما دچار مشکلات اقتصادی زیادی است؟چرا به وضعیت اقتصادی مردم توجه نمی کنید؟

احمدی نژاد:در کجای جهان مشکل اقتصادی نیست!؟خود آمریکا بیشترین مشکلات اقتصادی را دارد!ندارد!؟لبخند

خبرنگار:هنگام سخنرانی شما در سازمان ملل بعضی از کشورها سالن را ترک کردند؟

احمدی نژاد:به هر حال همه کشورها حق دارند که گاهی برای کاری از سالن خارج شوند.لبخند

خبرنگار:ولی کشورهای مهم اروپایی در اعتراض به سیاستهای شما سالن را ترک کردند؟

احمدی نژاد:نه!؟اونا مهم نیستند.حالا چار تا کشور رفتند بیرون!چیزی نیست!خودشون ضرر کردند.لبخند

...؟؟؟؟

...لبخند

...؟؟؟

...لبخند

این سوال و جوابها بیشتر از اینکه دیکتاتوربودن احمدی نژاد را برساند؛ حماقت و کوته اندیشی سیاسیون کتابیی را می رساند که این سوالات را از یک دیکتاتور می پرسند!!

اما در دانشگاه کلمبیا؛رئیس باخرد و فهمیده آن دانشگاه،با زیرکی تمام از احمدی نژاد می پرسد:دیکتاتور کوتوله؛چرا در کشور شما، گی ها و هم جنس بازها آزاد نیستند!؟

«اینجا سوالی پرسیده می شود که یکی از شاخصه های اصلی دموکراسی و معیارآزادی در یک کشور است!»

احمدی نژاد(با شرم و خنده و کمی سرخ شدن):ما در کشورمون هم جنس باز نداریم!با خنده ادامه میدهد؛شما دیدید؟

اینجا دیگه پا روی خرخره احمدی نژاد گذاشته می شود،دیگه نمی تونه بگه کشور ما بهترین گیهای دنیا را دارد!و لبخند بزند!دیگه نمی تونه بگه کشورما آزادترین هم جنس بازهای دنیا را دارد!و لبخند بزند...

این است تفاوت سیاسیون کتابی!(قورباغه های لزج ولرزانی که در مردابشان قور قور می کنند!)، با مردان فهیم سیاست!

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 20:15  توسط حمید   |