روز اول مهر.
دانش آموزان سال دوم.
کارگاه برق ساختمان.
وارد کارگاه می شوم؛
برپا!
همه بلند می شوند، منتظرند که من بگویم: بفرمایید بنشینید،ولی من هیچ نمی گویم،جلویشان می ایستم و نگاهشان می کنم، یکی یکی از نفر اول تا آخرین نفر، در چشمان هر کدام شان، به مدت تقریبا ده ثانیه خیره می شوم،دوباره از نفر اول تا آخر یکی یکی به لباسشان نگاه می کنم،هیچ کدام تکان نمی خورند!حتی صدای نفس کشیدن هم نمی آید!دوباره از نفر اول شروع می کنم و یکی یکی، کفش هایشان را برانداز می کنم!همه در سکوت مطلق، ده پانزده دقیقه ای هست که ایستاده اند!و من در سکوت فقط به آنها نگاه می کنم،یکی از میز آخریها خم می شود و می خواهد بنشیند،نزدیکش میروم و در یک حرکت ناگهانی ضربه محکمی با پای راستم توی زانویش می زنم،می فهمد که نباید بنشیند،بر می گردم جلوشان می ایستم،حالا بیست دقیقه ای هست که همه ایستاده اند و سکوت مرگباری حکمفرما است،چهار نفر، بیشتر از بقیه وول می خورند،قیافه شان را به حافظه ام می سپارم. بعد از حدود نیم ساعت، با اشاره می گویم که بنشینند و روی تخته می نویسم:1.نام ونام خانوادگی 2.نمره ریاضی سال قبل 3.معدل سال قبل، و برگه کاغذی به نفر اول می دهم وبا اشاره می گویم بنویس.
تا نامها به ترتیب نوشته شود، روی صندلی می نشینم و بازهم، خیره ی تمام حرکاتشان می شوم،هیچ کس حرف نمی زند،برگه کاغذ را به من می دهند،اسمها را می خوانم و به هر کدامشان بیست ثانیه ای نگاه می کنم،آخرین اسم را می خوانم،حالا اسم آن چهار نفری را که جرات کرده بودند و وول می خوردند،حفظ شده ام،با صدایی محکم ومغرور و مردانه می گویم:محسنی،احمدی،صابری،رمضانی!شما چهار تا بیایید میز جلو!و تا آخر سال در کلاس من!باید!همین جلو بنشینید!
و بعد؛روی تخته می نویسم:قوانین کلاس من:
1.حرف زدن ممنوع
2.جا بجا شدن ممنوع
3.خندیدن ممنوع
4.تاخیرکردن ممنوع
5.آدامس خوردن ممنوع
6. هنگام کار؛ نشستن در کارگاه ممنوع
وتا آخر سال یادتان باشد که؛
من از دو چیز بدم می آید:
1.زیر آب دوستتان را پیش من زدن
2.سوء استفاده کردن
ناگهان بچه ها وول می خورند!سوسکی در بین بچه ها آمده است!سوسک از بین بچه ها بیرون می آید،می گویم: کی می تونه سوسک را بگیره!؟ با تعجب به من نگاه می کنند!دوباره می گویم:کدوم یکیتون می تونه این سوسک را بگیره!؟یکی که همتی فامیلیشه می گه:من آقا! می گم:بیا بگیرش، و او دنبال سوسک روی زمین می نشیند و اورا با دست می گیرد!بچه ها حالت چندش به خودشان می گیرند،همتی، با سوسک پیش من می آید،بهش می گم سوسک را بده به من و او با احتیاطی که سوسک فرار نکند، سوسک را در دست چپ من می گذارد، سوسک در دستهایم وول می خورد، از همتی می خواهم بدون اینکه دستهایش را به جایی بکشد، برود و دستانش را با آب و صابون بشوید و خودم با سوسک جلو چشمان متعجب بچه ها می ایستم و می گویم:
این سوسک نه ترس دارد و نه چندش آور است!تنها و تنها کثیف است!و دستمان را کثیف می کند،همین،که آنهم با شستن دست هایمان با آب و صابون تمیز می شود!
بچه ها! ترس و چندش شما از سوسک امری واقعی نیست!حاصل عادات ذهنی شماست.
کثیف بودن سوسک امری واقعی است و «رنجی» برای ما دارد،اما ترس و چندش شما دیگر «رنج» نیست،بلکه «زجر»است.
و «زجر»تفکرات مایوسانه پس از«رنج» است!
سوسک را بیرون پنجره رها کردم و رفتم دستم را با آب و صابون شستم وبرگشتم جلوی بچه ها وگفتم:
شما هرکه می خواهید باشید،ضعیف یا قوی،مرفه یا فقیر؛در این کلاس من معلم هستم و شما شاگرد،بابای من هم اگر جای شما در این کلاس باشد،باید شاگرد من باشد، باید آنگونه باشد، که من! می خواهم و آنجایی بنشیند، که من! می گویم.
شما باید یاد بگیرید؛ جایی که زیر دست هستید، باید یک زیردست تمام عیار باشید، تا بتوانید در جایی که بالا دست هستید، یک بالا دست تمام عیار باشید!
و سپس،درس را با موضوع «ایمنی در برق»شروع کردم.
«فرهنگ؛ بیش تر از همه، به داد معلمان بی عرضه رسیده است!تا بی عرضه گی شان را زیر لوای احترام به دانش آموز پنهان کنند»