وقتی هوا طوفانی و سرد وبارونی باشه و همه جا تاریک، و سایه های بلند دائما در حال حرکت باشند و هر خش خشی و هر صدای زوزه بادی تو را از جا برکند و قلب ات یهو بریزه تو حلق ات!و تو هم با شکم پاره شده در حالی که دستت را روی روده هایت گذاشته ای تا بیرون نریزد و همان کارد خون آلود قصابیی را در دست دیگرت داری که همین چند لحظه پیش با آن گلوی پدرت را در حالی بریده ای که مادرت با ناله های جان سوز و با ترس و لرز و لکنت، شاهد کشته شدن شوهرش به دست پسرش بود و ناگهان نردبانی خیس سر می خورد و جلوی پایت می افتد و وحشت سر و پایت را فرا می گیرد وتو با زور در را باز می کنی تا آن دختر معصومی را بکشی که هیچ کاره است و هیچ گناهی نکرده است و با بی رحمی تمام، چاقوی تیز و خونی را در زیر چشم راستش فرو می کنی و دوباره آن را در شکمش می زنی و وقتی مادرش وحشت زده و شیون کنان از خواب می پرد، به او حمله ور می شوی، گلویش را می گیری و در حالی که او تقلا می کند چاقو را تا دسته در سینه اش فرو می کنی و آنگاه با سر و صورتی پر از خون، یکی از انگشتان دختر را قطع می کنی و تکه ای از زبانش را با چاقو می بری وشکمش را پاره می کنی و هر چه در معده و روده هایش هست را بیرون می ریزی و قاه قاه شیطانی عجیبی از خودت سر می دهی و می خندی،می خندی به همه آدمهای بی عرضه ای که از عدالت و زیبایی و کمک و پیشرفت و علم و انسانیت و طبیعت و... حرف می زنند.
وچقدر زیباست! انگشتان دست یک انسان،یک دختر!
